- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 15:42
چطوری میشه یک نفر در کمتر از ده سال یک سلول از تنت بشه؟ چطوری کندن ازش شبیه قطع اعضای تنفسی میشه؟ بابا چطوری کار میکنه مغز آدم؟
Blessed - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 8:06
بلاخره بالا آوردم. همه ی این هفت سال را بالا آوردم. حال دلم خوب است. سوی چشمانم برگشته. حالا خیال میکنم میشود روی همه ی این ها که بالا آوردیم خاک بریزیم و دوباره شروع کنیم.
میمانم - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 8:06
تو را دوست دارم. عادت منی. برای خوشحال بودنم کنار تو همه ی آنچه بلدم را به کار میگیریم :-)
نگاه کن که تمامم. بگو که زاده شوم - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 8:06
خواب دیدم رفته ام. خواب دیدم این داستان تمام شده است. هیچ نمیدانم جز اینکه، این داستانی نبود که میخواستم. این رویایی نبود که ساخته بودم. چقدر سرد و بی احساسم. حتی این هم منی نبود که میشناختم. هیچ چیز سر جای خودش نیست.
Serious Advice - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 8:06
بیایید خودتان رو به کسی ندوزید. تا وقتی که میخواهید رها شوید، پاره و خونین نشوید.
Watch out what you are wishing for. - تاریخ: 1397/8/12 ساعت: 8:06
آه ای تنهایی خوب من چقدر به تو نیاز داشتم. تمام این ۲۴ ساعت را بلعیده ام و هنوز تمام نشدی که دل تنگ توام. آه ای تنهایی دلچسب من به من بازگرد.
Lets make a vow! - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 1:09
I'm go a make a promis right now. My goal isn't just having a good carrier , making some money, having children and other routins. I have a big one! I'm go a help my family. Dear god help me like always. You are my best freind, my strongest one, my reall one.
Devastation and frustration - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 1:09
Seems like I wasn't good enugh all my life. I don't blame myself. This is me. This is my skin color. My hair. My eye. My height. You do not like me?That's fine. Go. Don't fool me and yourself. I know myself better. I can deal with this .
Love or madness - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 1:09
Love or madness چیزی که آزارم میده اینه: بدتر از کاری که با من کرد نداریم. داریم؟ اما هنوز دوستش دارم. عشق اگر دیوانگی نیست پس چی است؟ + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:0 توسط سین.میم.میم |
پرنده - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 1:09
پرنده به خودم آمدم و دیدم بال ایم بسته است. یادم آمد بال هایم را خودم با دست هایم بسته بودم. خیال میکردم شادم . نبودم اما. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 1:24 توسط سین.میم.میم |
Lets make a vow! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 9:59
I'm go a make a promis right now. My goal isn't just having a good carrier , making some money, having children and other routins. I have a big one! I'm go a help my family. Dear god help me like always. You are my best freind, my strongest one, my reall one. + نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ساع...
Pleasant feeling - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 9:59
I had a 4 years old patent. A little lady who had such a weet teeth that all her anterior teeth were decayed. You might know child management is tugh man. I had hard tme to control her. After the last session, she surprised me with a lovely gift. A pink lipstick and a beautiful painting. Remembering...
بعد از تو بگو با چه زبانی بنویسم؟ - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:03
بعد از تو بگو با چه زبانی بنویسم؟ اینجا آدم ها ی دور و برم هرگر من را نمیبینند. انگار نامریی ام. ساعت روی دیوار اما به من میخندد. تصویر زندگی من شبیه خواب آدم های مالیخولیایی شده. کسی چه میدانست سی و چند ساله میشوم بین آدم هایی که گاهی اینقدر نزدیکند که آدم وحشت میکند و گاهی انقدر دور که آدم بیشتر و...
مسابقه - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:03
مسابقه نمیخوابم. چشم هایم را که میبندم انگار چهارصد چهل و چهار اسب دارند در یک زمین مسابقه در چهارصد و چهل و چهار ردیف نزدیک به هم میدوند. رقابت نفس گیر است هر لحظه میترسم پاهای چندتایشان در هم گره بخورد و دومینو وار هرچه اسب هست روی هم بیفتند. آنقدر تصویر ها سریع در حرکتند که مغزم درد میگیرد.کنترل
بلیور - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:03
بلیور عین تخم مرغ غلطان میمانم. غلط میخورم یه سمت سنگین تر و بعد انگار میفهمم که دارم حالم به هم میخورد دست می اندازم و سمت سبک تر را میگیرم و این وضع مضحک دینداری من در دو سال گذاشته بوده. + نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 1:44 توسط سین.میم.میم |
بیوشیمیایی مغز - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:03
بعد یک سیستم دارد این مغز آدمیزاده. همین سلول های پروتيینی بی سر و صدای هورمون نام که بالانسشان تغییر میکند از آدم نیمه مالیخولیا به زامبی تمام عیار تبدیل میشوی. وضعیت کنونی من.برچسبها: سگ سیاه افسردگی+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:57 توسط سین.میم.میم |
When I lost my hope - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:03
. I'm trying hard to find real freedom .This never can happen except I lose every hope that I have.
نا تمام - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:03
نا تمام نشستم چند ساعت تمام گریه کردم. حرف که زیاد بود. اما نزدم. همان جویده جویده های پخته و این یعنی سقف انتظارات من همینقدر کوتاه بود. + نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 22:17 توسط سین.میم.میم |
یا حبیب - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:03
دلم برای داشتنت گرم است. طولانی ترین راه دنیا هم که باشد ساربان که تو باشی زود و خوش میگذرد.+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:45 توسط سین.میم.میم |
نقل عاشقی - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:03
خیلی فکر کردم به جلد چرمی قرمز آن دفتر در ۱۷ سالگی. از شهرستان کوچکی آمده بودم با دردهای بزرگی در دلم. آن همه راه آمده بودم سر دیت. با میم نامی که با دوست دخترش ر آمده بود. خیلی خنده دار و مضحک نه؟ نه. شما از ما اوایل دهه ی شصتی ها چه میدانید مثلا که حالا به داستان عاشقی مان بخندید؟ توی دفتر پر از ع