چطوری میشه یک نفر در کمتر از ده سال یک سلول از تنت بشه؟ چطوری کندن ازش شبیه قطع اعضای تنفسی میشه؟ بابا چطوری کار میکنه مغز آدم؟
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
برای خوشحال بودنم کنار تو همه ی آنچه بلدم را به کار میگیریم :-)
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
هیچ نمیدانم جز اینکه، این داستانی نبود که میخواستم. این رویایی نبود که ساخته بودم.
چقدر سرد و بی احساسم. حتی این هم منی نبود که میشناختم. هیچ چیز سر جای خودش نیست.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
تا وقتی که میخواهید رها شوید، پاره و خونین نشوید.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
چقدر به تو نیاز داشتم. تمام این ۲۴ ساعت را بلعیده ام و هنوز تمام نشدی که دل تنگ توام.
آه ای تنهایی دلچسب من
به من بازگرد.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
I have a big one! I'm goa help my family. Dear god help me like always. You are my best freind, my strongest one, my reall one.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
I don't blame myself. This is me. This is my skin color. My hair. My eye. My height. You do not like me?That's fine. Go. Don't fool me and yourself.
I know myself better. I can deal with this .
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
Love or madness
چیزی که آزارم میده اینه: بدتر از کاری که با من کرد نداریم. داریم؟ اما هنوز دوستش دارم. عشق اگر دیوانگی نیست پس چی است؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:0 توسط سین.میم.میم |
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
پرنده
به خودم آمدم و دیدم بال ایم بسته است. یادم آمد بال هایم را خودم با دست هایم بسته بودم. خیال میکردم شادم . نبودم اما.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 1:24 توسط سین.میم.میم |
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
I have a big one! I'm goa help my family. Dear god help me like always. You are my best freind, my strongest one, my reall one.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
You might know child management is tugh man. I had hard tme to control her.
After the last session, she surprised me with a lovely gift. A pink lipstick and a beautiful painting.
Remembering that time is still makes me happy.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
اینجا آدم ها ی دور و برم هرگر من را نمیبینند. انگار نامریی ام. ساعت روی دیوار اما به من میخندد. تصویر زندگی من شبیه خواب آدم های مالیخولیایی شده. کسی چه میدانست سی و چند ساله میشوم بین آدم هایی که گاهی اینقدر نزدیکند که آدم وحشت میکند و گاهی انقدر دور که آدم بیشتر وحشت میکند.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان
عین تخم مرغ غلطان میمانم. غلط میخورم یه سمت سنگین تر و بعد انگار میفهمم که دارم حالم به هم میخورد دست می اندازم و سمت سبک تر را میگیرم و این وضع مضحک دینداری من در دو سال گذاشته بوده.
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسیان